آن یکی عاشق به پیش یار خود می شمرد از خدمت و از کار خود
عاشقی پس از مدت ها موفق به دیدار معشوق شد و برای او از سختی هایی که کشیده بود ،گفت و گریه کرد. معشوق حرف های او را شنید و گفت:"تو همه کاری در عشق انجام دادی ،اما اصل عشق را رها کردی .
عاشق گفت اصل عشق چیست؟
معشوق گفت:"مرگ ونیستی.اگر عاشقی،بمیر تا بدانم که در عشق جان خودت را فدا می کنی.
عاشق تا این حرف را شنید،جان داد.او در لحظه ی مرگ خنده بر لب داشت و آن خنده تا ابد بر لبش ماند.
" داستان های مثنوی"
نظرات شما عزیزان:
ali68 
ساعت19:51---10 بهمن 1391
خیلی قشنگ بود
خوشحال میشم بازم بهم سر بزنی
AmIr 
ساعت12:39---30 دی 1391
اگه بتونین این کد راست کلیک ممنوع رو بردارین دیگه حلیه