آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان
نم نم باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ گفتمش: "شیرین ترین آواز چیست؟" چشم غمگینش به رویم خیره ماند، قطره قطره اشکش از مژگان چکید، لرزه افتادش به گیسوی بلند، زیر لب غمناک خواند: "ناله ی زنجیر ها بر دست من" گفتمش: "آن گه که از هم بگسلند..." خنده ی تلخی به لب آورد و گفت: "آرزویی دلکش است ،اما دریغ بخت شورم ره بر این امید بست و آن زورق خورشید را صخره های ساحل مغرب شکست!" من به خود لرزیدم از دردی که تلخ در دل من با دل او می گریست. گفتمش: "بنگر ،در این دریای کور چشم هر اختر چراغ زورقی ست!"
سر به سوی آسمان برداشت ،گفت: "چشم هر اختر چراغ زورقی ست، لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف ، ای دریغا شبروان کز نیمه راه می کشد افسون شب در خوابشان..."
گفتمش: "فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان ..."
گفت : هیچ آوایی نمی آید به گوش ..." گفتمش: "اما دل من می تپد، گوش کن ،اینک صدا ی پای دوست!"
گفت: "ای افسوس !در این دام مرگ باز صید تازه ای را می برند، این صدای پای اوست!..." گریه ای افتاد در من بی امان . در میان اشک ها پرسیدمش:
شعله ای در چشم تاریکش شکفت. جوش خون در گونه اش آتش فشاند. گفت: "لبخندی که عشق سر بلند وقت مردن بر لب مردان نشاند." من ز جا برخواستم، بوسیدمش.
"هوشنگ ابتهاج"
نظرات شما عزیزان:
ری......................
دلتنگی مرض عجیبی است...... آدم را آرام آرام ناآرام میکند..................
تو می خواستی بشی "سنگ صبورم" ...
تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم" ![]() جمعه 26 / 4 / 1392برچسب:, :: 18:15 :: نويسنده : محیا .مبینا و آریانا
![]() ![]() |