آخرین مطالب آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان
نم نم باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ پنجره را باز می کنم صورتش را می بینم که به من لبخند می زند.مرا نگاه می کند و می گوید: سلام. جوابش را می دهم و می گویم: اینجا چه می کنی؟ می گوید: آمده ام تا یک فصل را شروع کنیم. نگاهش می کنم و می گویم: پس این سالها چه بود؟ لبخندی می زند و می گوید: مقدمه ای بود برای داستانت. نگاهی به پشت می اندازم،اشک بر چشمانم جاری می شود.برمی گردم و با اندوه می گویم: خیلی کوتاه بود. لبخندی می زند و می گوید: درعوض داستان طولانیی خواهی داشت. کمی نگاهش میکنم.دستش را دراز می کند و می گوید: بیا،بیا برویم. چشمانم را می بندم ،مقدمه ی زییایی داشته ام،حالابا خیال آسوده دستش را می گیرم و از کلبه ی دنیا برای همیشه خداحافظی می کنم. با خود فکر می کنم،شاید زندگی ام خیلی طولانی نبود اما مقدمه ی خوبی برای داستانم بود. "آریانا" لطفا نظر بدید.خیلی دوست دارم نظرتونو دربارش بدونم.
نظرات شما عزیزان: سه شنبه 3 / 10 / 1391برچسب:ادامشو حتما بخونید, :: 16:26 :: نويسنده : محیا .مبینا و آریانا
![]() ![]() |